» برو ... «
نگاه کن لبهایم را
با تو ام...، صدایت می کنم...، می شنوی ؟
دیشب که لا به لای گلهای زیبای باغ می گشتم، پرنده ای دیدم از اوج درخت افتاده بود،
و بالهایش شکسته بود...،
اشکهایش را ندیدم، اما بغض صدایش را که با التماس مرا می خواند شنیدم...؛
گوش می دهی ؟
فریاد میزد و می گفت : نفرین به دستان پسرکی که هنگام شادیش...، تیر به بالکم زد و خندید و رفت
شنیدی ؟
می روی......، آن هم با خنده ؟!
شاید نشنیدی چه گفتم ...
یا شاید تو هم بیماری مسری بی عاطفگی را از همه مردم دنیا به ارمغان گرفته ای ؟!
آری؛ برو با لبخند برو تو که مست شادی هستی، چه میدانی آن هنگام که بالی میشکند، یا دلی می سوزد، گدازنده ترین آه ها به آسمان روان است ...
برو ..... برو ............... برو...........

نوشته شده توسط فرنگیس (موضوع : حرف های آبی , )
در یکشنبه 27 دی 1388 و ساعت 08:01 ق.ظ
|+|
نظر شما ()
|
آرشیو
: دی 1388 (1) مرداد 1387 (1) خرداد 1387 (3) اردیبهشت 1387 (2) فروردین 1387 (2) بهمن 1386 (2) مرداد 1386 (14) تیر 1386 (26) آمار وبلاگ : امروز : بازدیدهای امروز : بازدیدهای دیروز : كل بازدیدها : كل مطالب : كل نظرها : ایجاد صفحه : - ثانیه |
متفرقه : |
اشعار : |
تبلیغات